خرید بک لینک
یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 6:36

موشي در خانه ي صاحب مزرعه تله موش ديد ؛ به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطي ندارد ؛
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد ؛
از مرغ برايش سوپ درست کردند؛
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند؛
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند؛
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد؛
و به مشکلي که به ديگران ربط نداشت فکر مي کرد ... !!!

کلیله_و_دمنه

برچسب: نویسنده: روژان رضاپور تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 6:36

صفحه بندی